تبلیغات
بصیرت 124 - دعاهای خواندنیِ کودکان ایرانی
نوشته شده توسط : وبلاگ نویس بی ادعا .

دعاهای خواندنیِ کودکان ایرانی

 دعاهای خواندنیِ کودکان ایرانی

* آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان، ۵‌ساله)

* خدای مهربانم، من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد، فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی، ۷‌ساله)

* خدای عزیزم، من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می‌تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت می‌خوام صدای گریهٔ برادرکوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری، ۹‌ساله)

* خدای عزیزم، در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد. آخر، او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری، ۱۰‌ساله)

* آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدیِ من را از من نگیرند. آن‌ها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم، از من می‌گیرند و به بچهٔ آن‌هایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان، ۹‌ساله)

بقیه در ادامه مطلب

* آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان، ۵‌ساله)

* خدای مهربانم، من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد، فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی، ۷‌ساله)

* خدای عزیزم، من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می‌تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت می‌خوام صدای گریهٔ برادرکوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری، ۹‌ساله)

* خدای عزیزم، در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد. آخر، او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری، ۱۰‌ساله)

* آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدیِ من را از من نگیرند. آن‌ها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم، از من می‌گیرند و به بچهٔ آن‌هایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان، ۹‌ساله)

* ای خدا، کاش همهٔ مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند تا من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی، ۱۱‌ساله)

* خدایا، کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن، یادشون بره! (پویا گلپر، ۱۰‌ساله)

* خداجون، تو که این‌قدر بزرگ هستی چطوری میای خونهٔ ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی، ۱۰‌ساله)

* خدایا، یک برادر تپل به من بده! (زهره صبورنژاد، ۷‌ساله)

* ای خدا، کاری کن که دزدان کور شوند. ممنونم! (صادق بیگ زاده، ۱۱‌ساله)

* خدایا، در این لحظهٔ زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همهٔ بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی «اکس جید» را بخریم و از درد و عذاب سوزن در شب‌ها رها شویم و در خواب شبانه‌مان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی، ۱۱‌ساله)

* دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم، خمیردندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی، ۸‌ساله)

* خدایا، دست شما درد نکند. ما شما را خیلی دوست داریم! (صمصام رحیمی، ۶‌ساله)

* خدایا، تمام بچه‌های کلاسمان زن‌داداش دارند. از تو می‌خواهم مرا زن داداش‌دار کنی! (زهرا فراهانی، ۱۱‌ساله)

* خدایا، لطفاً وقتی بزرگ شدم، شغل من خوابیدن باشد. (فرامرز نصیر، 5‌ساله)

* ای خدای مهربان، من رستم دستان را خیلی دوست دارم. از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری، ۹‌ساله)

* خدایا، من یک پراید سفید می خواهم. (معصومه سنقری 6‌ساله)

* خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مُرد، پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند! (امیرحسام سلیمی، ۶‌ساله)

* خدایا، دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر، رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی، ۱۱‌ساله)

* ای خدا، من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم؛ ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی، ۹‌ساله)

* آرزو دارم به‌جای اینکه من به مدرسه بروم، مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن‌وقت آن‌ها هم می‌فهمیدند که مدرسه‌رفتن چقدر سخت است و این‌قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری، ۱۲‌ساله)

* خدایا مهدکودک از خانه ما آن‌قدر دور باشد که هرچه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آن‌ها کفش پاشنه‌بلند تلق‌تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان، ۴‌ساله)

* خدایا، برام یک عروسک بده. خدایا، برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده، ۶‌ساله)

* خدای قشنگ، سلام. خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند؛ اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آن‌ها درس بخوانند و ما مثل آن‌ها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه، ۱۰ساله)


از: کتاب سومین جشنواره بین‌المللی دست‌های کوچک دعا.

این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود. دعاهای بچه‌های دنیا را گِرد می‌آورند و برگزیدگان را به تبریز دعوت می‌کنند و به آن‌ها جایزه می‌دهند.



:: مرتبط با: کاریکاتور و طنز ,
:: برچسب‌ها: عیدیِ , کودکان ایرانی ,
تاریخ انتشار : شنبه 25 مرداد 1393 | نظرات ()
سوره قرآن

سالهاست که جنگ پایان یافته ولی هنوز عطش شهادت بر لبهای خشک و ترک خورده ی بشر تازیانه می زند. آن زمان که دروازه های بهشت باز بود هر کس با حرفه ای خود را به آن باب می رساند و ما نسل سومی ها هم که دستمان در گیر صفر و یک است بابی را گشودیم تا جرعه ای را تا شهادت بنوشیم. افتخار ما اینست که سرباز ولایت فقیه هستیم هرچند دستمان خالیست اما دل های مان پر است از عشق به ولایت.

شهدا مدیون شماییم به خدا. شما مگر جوان نبودید ،
مگر آرزو نداشتید، مگر خود را دوست نداشتید
پس چرا رفتید جبهه؟
با چه چیزی میتوان شما را قیاس کرد
خدا به ما توفیق دهد تا جواب این چرا را دریابیم .

انتشار مطالب با ذکر منبع مانعی ندارد و موجب رضایت ماست